وقتی دیگرنبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام كرد وقتي او تمام شد من آغاز كردم وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن مثل تنها مردن
من شروع كردم
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط فایزه |
..:::دراین متروکه دنیا که یاری نیست ، نشانی ازکسی یا از دیاری نیست به عشقی جز خداوند اعتباری نیست:::...
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط فایزه |
هنوز بدرود نگفتی دلم برات تنگ شده ...! چه بر من خواهد گذشت ؟ زمانی که از من دور باشی ؟ وقتی تنهایی به من بیندیش که من در رویای تو شعر خواهم سرود برای چشمانت و دلتنگی ...!
+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط فایزه |

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط فایزه |
شاید کار اشتباهی کردم ولی بهترین کار بود
دلم شکسته
اصلا نمی دونم چرا اومدم اینجا می نویسم
همین الا خودم تنها سنگ صبورم و از خودم روندم
از خودم بدم میاد!!!
کمک می خوام!!!!
کمک!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط فایزه |
But we know from those around us that this may not always be
It’s the simple things that come between a father and a son
But when they try to talk the knives are out before they have begun
Well that was me and I have seen the light that shines for eternity
Because I learned to say the words I love you
توی دست روزگار
ببین چشمایی رو که گشتن
پی نوری موندگار
از عشق و باور باید که آخر
بشن لبریز دلامون
یه روزی هر جا پُر بشه دنیا
از طنین صدامون
پس بیا با هر زبون
تو هم بخون
بخون عاشقونه کنارم
فریاد بزن بگو
دوست دارم
But there’s one destination that always is here to be found
So come with me
با من بیا
You will see
تو هم ببین
The light that shines for eternity
Be strong and learn to say the words I love you
فریاد بزن بگو
دوست دارم
The words
I love you
دوست دارم
The words
I love you
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط فایزه |
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط فایزه |

خداحافظ همين حالا
همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين
به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ
نه اين كه رفتنت سادست
نه اين كه ميشه باور كرد
دوباره آخره جادست
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها
بدوني بي تو و با تو همينه . مثل اين دنيا
خداحافظ .
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط فایزه |
میلاد ام ابیها را به همه مادران و همینطور مادر خودم تبریک می گویم

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط فایزه |
می ایستی که بایستانی ام؟ آه که چقدر بد است حالا چه شده است که ناگهان... حسین منزوی
نارفیق!!
در نیمراهم می نهی که
بتنهایی ام؟
جوابم می کنی که
آخرین سئوالم را
ندیده
گرفته باشی؟
به این خوبی تمام کردن کسی که
قرار بوده،هنوزها،تمام نشود
چرا تقلب می کنی قلب من؟
چرا بی قرار قرارهایت می شوی؟
مگر بنا نبود،
فلسفه بخوانیم؟
تاریخ برانیم؟
شعر بشورانیم؟
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط فایزه |
| ||||||